" بازگشت "
سلام به فرشته های نازنینم.کی فکرشو میکرد...من که از همون اولش هم امیدی به برگشتن نداشتم.هر وقت کسی دعائی هم میکرد من با نهایت ناامیدی میگفتم این یه قلم رو بیخودی دعا نکنید ،چون هیچ وقت عملی نمیشه مگه اینکه رضا بازنشسته بشه.اما خدا بهم فهموند که هیچ وقت نباید دست از دعا برداشت حتی اگه پیش تو محال باشه،پیش خدای قادر هیچ چیزی محال نیست.خدای مهربونم دقیقا فردای شب بیست و سوم(شب قدر)تقدیرمون رو که برامون رقم زده بود،بهمون نشون داد.
بابا که از سر کار برگشت گفت که یه چیزی راجع به برگشتن به شیراز دیده.یعنی صورت جلسه ای که منوط به اینه که قراره کلا برگردیم.من زیاد جدی نگرفتم و گفتم اگه قرار به رفتن باشه حتما میگن اونهائی که خونشون رو اوردن بوشهر باید بمونن.تا اینکه دو ساعت بعد مامان پرهام بهم زنگ زد و مشتلق خواست و گفتن که رفتنمون حتمیه و اونها حتی فکر خونه رو هم کرده بودن.این خبر مثلا سکرت بود و قرار بود تا لحظه ی اخر هیچ کس خبردار نشه،اما همون شب خواجه حافظ هم شصتش مطلع شد!
از اون روز خبرهای ضد و نقیض زیادی رد و بدل میشد تا اینکه دیروز صبح جناب اقای ...(بووووق)با بابا صحبت کردن و بهشون گفتن که قرارداد خونه تون رو تمدید نکنید.خدایا تو پوست خودم دیگه نمیگنجم.از من خوشحالتر ،ثنای عزیزمه که داره لحظه شماری میکنه که از تنهائی دربیاد.جالبه که دعای مادرها زود در حق بچه ها مستجاب میشه.مامانم که همیشه نگرانمونه شب قدر از خدا خواسته بود که ما رو از این غربت بیرون بیاره!
قراره این هفته بریم شیراز و دنبال خونه بگردیم و یه مدرسه ی خوب پیدا کنم که ثنا رو ثبت نام کنم،برای همین ممکنه که فرصت نشه زیاد بیام نت.خدایا بخاطر اینکه من و خونواده ام رو داری از غربت بیرون میبری ازت ممنونم.راضی ام به رضای تو.
پ.ن:از همه ی عزیزان میخوام برامون دعا کنید یه خونه ی خوب گیرمون بیاد که بتونیم چند سال از اسباب کشی راحت بشیم.



" بازگشت "
